ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04
میگه: میخوام آزاد و رها باشم، از هرچیزی که مثل بند بهم پیچیده..
میخوام بپرسم: من هم مثل یه بند، بهت پیچیدهام؟
اما...
جرأت نمیکنم بپرسم؛
نه اینکه ازش بترسم یا حساب ببرم، نه...
میترسم بگه آره، تو هم! (مثل یه بند بهم پیچیدی)
پینوشت مهمتر از متن: گاهی برای دلخوشی خودمون، نادانی و ناآگاهی رو انتخاب میکنیم. به نظرتون نتیجه این انتخاب چی میتونه باشه؟
دل به دريا زده ام...ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04

مگه اسمش بیسکویئت مادر نیست؟
پس چرا بچهها میخورن؟
همین که برای خودم شیرخشک نمیخرم و خالی خالی نمیخورم، دارم خودم رو کنترل میکنم، دیگه با بیسکویئت مادر نمیتونم کنار بیام!
طعمهای جدید هم داره، مثلا نارگیلی، یا با شیرِ اضافه. دیگه نخوردنش واقعاً سخت شده!![]()
ما را در سایت دل به دريا زده ام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 21:04